تبليغاتX
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر


از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

پاییز رفت!

اما یک یادگاری برای منو تو گذاشت و یک پند:

شب یلدا را برایمان یادگار گذاشت و فهماندمان که زندگی آنقدر زیباست که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت.

اما امسال یلدایمان مصادف شده با اشکهایی که برای حسین میریزیم امشب میتوانی یک دقیقه بیشتر برای حسین اشک بریزی!

التماس دعا

نوشته شده در 88/09/30ساعت 14:25 توسط یه قرمز ومشکی| |

حسین(ع) بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود.

افسوس که به جای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین درد او را بی آبی معرفی کردند!

                                                                                                                                  دکتر علی شریعتی

نوشته شده در 88/09/28ساعت 12:14 توسط یه قرمز ومشکی| |

بی مقدمه شروع کنم!

با همه آره با امام (ره) هم آره؟؟؟؟

واقعا متاسفم واسه همشون!

واسه اوناییکه عکس امام رو پاره کردن واسه کسانیکه اونو آتیش زدن واسه اوناییکه مثل خودم می بینند و فقط غصه می خورند.نه!!!این فایده ای نداره به قول دکتر شریعتی اگر در صحنه نیستی هر کجا خواهی باش چه به نماز ایستاده باشی چه به شراب نشسته باشی اما آخه دکتر جون چه صحنه ای؟به خدا آدم می ترسه پاشو تو صحنه ی نفاق امروز بذاره الآن تو این جامعه دیگه هیشکی به چشمای خودشم اعتماد نداره چه رسد به اینکه بخواد بیاد تو صحنه و ...

فقط یه جمله به اون خدا نشناسهایی بگم که با عکس اون بزرگوار این کار رو کردند:"به روی آب جای قطره ی بارن نمی ماند"آره هر کاری هم که بکنید یه ذره از عظمت و شخصیت و مقبولیت امام راحل عظیم الشان کم نکردید مطمئن باشید.

امام خمینی دوستت دارم

امام عزیزم!

با اینکه وقتی بودی نبودم و وقتی آمدم رفته بودی اما میدونم چه قدر مرد بودی

تا ابد دوستت دارم

*باور کنید خیلی سعی کردم سیاسی ننویسم الآنم ننوشتم دیگه خدایی نه از ......گفتم نه از .......

نوشته شده در 88/09/21ساعت 9:18 توسط یه قرمز ومشکی| |

اهل دانشگاهم روزگارم خوش نیست
ژتونی دارم ، خرده پولی ، سر سوزن هوشی
دوستانی دارم بهتر از شمر و یزید
دوستانی هم چون من مشروط
و اتاقی که که همین نزدیکی است ،پشت آن کوه بلند.
اهل دانشگاهم !
پیشه ام گپ زدن است.
گاه گاهی هم می نویسم تکلیف،می سپارم به شما
تا به یک نمره ناقابل بیست که در آن زندانی است،
دلتان تازه شود - چه خیالی - چه خیالی
می دانم که گپ زدن بیهوده است.
خوب می دانم دانشم کم عمق است.
اهل دانشگا هم،
قبله ام آموزش ، جانمازم جزوه ، مُهرم میز
عشق از پنجره ها می گیرم.
همه ذرات مُخ من متبلور شده است.
دزسهایم را وقتی می خوانم
که خروس می کشد خمیازه
مرغ و ماهی خوابند.

استاد از من پرسید : چند نمره ز من می خواهی ؟
من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟
پدرم استاتیک را از بر داشت و کوئیز هم می داد.
خوب یادم هست
مدرسه باغ آزادی بود.
درس ها را آن روز حفظ می کردم در خواب
امتحان چیزی بود مثل آب خوردن.
درس بی رنجش می خواندم.
نمره بی خواهش می آوردم.
تا معلم پارازیت می انداخت همه غش می کردند
و کلاس چقدر زیبا بود و معلم چقدر حوصله داشت.
درس خواندن آن روز مثل یک بازی بود.
کم کمک دور شدیم از آنجا ، بار خود را بستیم.
عاقبت رفتیم دانشگاه ، به محیط خس آموزش ،
رفتم از پله دانشکده بالا ، بارها افتادم.

در دانشکده اتوبوسی دیدم یک عدد صندلی خالی داشت.
من کسی را دیدم که از داشتن یک نمره10دم دانشکده پشتک می زد.
دختری دیدم که به ترمینال نفرین می کرد.
اتوبوسی دیدم پر از دانشجو و چه سنگین می رفت.
اتوبوسی دیدم کسی از روزنه پنجره می گفت «کمک»!
سفر سبز چمن تا کوکو،
بارش اشک پس از نمره تک،
جنگ آموزش با دانشجو،
جنگ دانشجویان سر ته دیگ غذا،
جنگ نقلیه با جمعیت منتظران،
حمله درس به مُخ،
حذف یک درس به فرماندهی رایانه،
فتح یک ترم به دست ترمیم،
قتل یک نمره به دست استاد،
مثل یک لبخند در آخر ترم،
همه جا را دیدم.

اهل دانشگاهم!
اما نیستم دانشجو.
کارت من گمشده است.
من به مشروط شدن نزدیکم،

آشنا هستم با سرنوشت همه دانشجویان،
نبضشان را می گیرم
هذیانهاشان را می فهمم،
من ندیدم هرگز یک نمره20،
من ندیدم که کسی ترم آخر باشد
من در این دانشگاه چقدر مضطربم.

من به یک نمره ناقابل10خشنودم
و به لیسانس قناعت دارم.
من نمی خندم اگر دوست من می افتد.
من در این دانشگاه در سراشیب کسالت هستم.
خوب می دانم کی استاد کوئیز می گیرد
اتوبوس کی می آید،
خوب می دانم برگه حذف کجاست.
هر کجا هستم باشم،
تریا،نقلیه،دانشکده از آن من است.
چه اهمیت دارد، گاه می روید خار بی نظمی ها
رختها را بکنیم ، پی ورزش برویم،
توپ در یک قدمی است
و نگوییم که افتادن مفهوم بدی است !
و نخوانیم کتابی که در آن فرمول نیست.
و بدانیم اگر سلف نبود همگی می مردیم!
و بدانیم اگر جزوه استاد نبود همه می افتادیم!

و بدانیم اگر نقلیه نبود همگی می مانیم
و نترسیم از حذف و بدانیم اگر حذف نبود می ماندیم.
و نپرسیم کجاییم و چه کاری داریم
و نپرسیم که در قیمه چرا گوشت نیست
و اگر هست چرا یخ زده است.
بد نگوییم به استاد اگر نمره تک آوردیم.
کار ما نیست شناسایی مسئول غذا،
کار ما شاید این است که در حسرت یک صندلی خالی،
پیوسته شناور باشیم.

روز دانشجو رو به همه دانشجویان میهن عزیزم علی الخصوص دوستای گل خودم که امسال وارد دانشگاه شدند تبریک میگم

نوشته شده در 88/09/16ساعت 11:59 توسط یه قرمز ومشکی| |

  خدایا کفر نمی‌گویم، پریشانم
 

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟ مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

 خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی  - لباس فقر پوشی


غرورت را برای ‌تکه نانی -  ‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌


و شب آهسته و خسته - تهی‌ دست و زبان بسته


به سوی ‌خانه باز آیی - زمین و آسمان را کفر می‌گویی نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان - تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی


لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری - و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن ‌سو در روان باشد 


زمین و آسمان را کفر می‌گویی نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌ - ز حال بندگانت با خبر گردی‌


پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.


                                        خداوندا تومسئولی.

 

خداوندا!

 

نمی دانی که انسان بودن و ماندن در

 

این دنیا چه دشوار است!

 

چه زجری میکشد آنکس که انسان

 

است و از احساس سرشار است

نوشته شده در 88/09/10ساعت 13:12 توسط یه قرمز ومشکی| |

 

 

چی می شد الآن اونجا بودم؟؟؟؟

خدایا یعنی میشه یه روز منو بطلبی؟؟؟؟

نوشته شده در 88/09/08ساعت 10:28 توسط یه قرمز ومشکی| |

سلام!

خیلی اعصابم خورده آخه میدونید چی شد؟

از اونجاییکه من همیشه تو مدرسه دوست داشتم تو کارهای جانبی مثل سرود و پیرامیت و مسابقات قرآن و ... عضو فعال باشم تا پام رسید دانشگاه دنبال این بودم که ببینم کدوم قسمت دانشگاه عهده دار این فعالیتهاست و بعد کلی جستجو متوجه شدم سه نهاد تو دانشگاه ما مسئول این کارا هستند:

*دفتر نهاد مقام معظم رهبری (مد ظله)

*دفتر خدمات دانشجویی

*دفتر بسیج

هیچی خلاصه رفتم هم فرم بسیج رو پر کردم هم فرم نهاد رو!

اما بیشتر تو نهاد فعالیت میکنم یعنی راستش رو بخواید بسیج رفتنم فقط در حد فرم پر کردن بود و یه بار اردوی قم و جمکران!

یعنی یه اتفاقاتی افتاده که نظرم راجب بسیج..................

اصلا ولش کنید!

داشتم میگفتم که دیگه این روزا وقتی میرم دانشگاه یه پام نهاده و یه پام تو کلاس!

اما رسیدیم به اون قسمتی که باید بگم چرا اعصابم خورده!!!!!!!!!

به خاطر اینکه ما به دلیل علاقه ی وافرمون به شعر و نثر و ادب پارسی و البته جناب استاد خواجه حافظ شیرازی،رفتیم تو بخش ادبی نشریه کانون قرآن و عترت نهاد عضو شدیم یه چند تا مطلب ادبی واسشون بردم و کلی ذوق کردن و به به و چه چه گفتن و اسممو تو سایت دانشگاه تو قسمت نهاد زدن و ......

امروز که یه مطلب راجب عید غدیر بردم مسئول اجرایی نهاد کلی تعریف کرد و منو به کانون ادبی دانشکده معرفی کرد اونام اومدن و کلی تحویلم گرفتن و اسم و شماره تلفن و .... گفتن میشه چند تا از آثارتون برامون بیارین؟وااااااااااااای خشکم زد دست و پام یه آن فریزر شدن با من من گفتم:م....م.....م.....ن  ن.....نبوغ  ش....ش.......شعر گ......گ......گفتن ن.....ن....دارما

حالا جالبش اینجاس فک میکردن من دارم شکسته نفسی میکنم و میگفتن نه اختیار دارنو...

هیچی خلاصه موندم چی کار کنم؟

میدونید؟از بس تعدد آثار دارم موندم کدوم اثرمو واسشون ببرم!

رفتم به مسئول بخش خواهران نهاد توضیح دادم خندید و گفت ایشالا در کنار اعضای کانون ادبی  شعر گفتنم یاد میگیری!!!!

ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

چه کار کنم؟

حالا باید بشینم شعر بگم!

الا یا ایها الساقی......

نوشته شده در 88/09/01ساعت 14:31 توسط یه قرمز ومشکی| |

تا که پرسیدم ز منطق عشق چیست؟

در جوابم اینچنین گفت و گریست

لیلی و مجنون همه افسانه اند

 عشق تفسیری ز زهرا و علی ست

نوشته شده در 88/08/27ساعت 22:3 توسط یه قرمز ومشکی| |

شب باران مي آمد.يك آدم كلافه زير لب تن اجدادراننده هاي بي احتياط را روي ويبره گذاشته بود.
پسركي كه فردا امتحان داشت حالش از "باز باران با ترانه مي خورد بر بام خانه"...به هم مي خورد.
بابا كنار پنجره تندتند سيگار مي كشيد.سوز مي امد.مادر خوابيده بود.گداهاي شهر زير سقف تئاتر شهر جمع شده بودند.
دكه داري كه يادش رفته بود روي روزنامه هايش پتو بكشد حالا مي لرزيد.دو نفر كه تازه نامزد كرده بودند كنار اتوبان پياده مي رفتند و اصلا حاليشان نبود كه موش آب كشيده شده اند.مهم نبود.

پيرمردي كه دكتر به بچه اش گفته بود آلزايمر گرفته نشسته بود روي نيمكت هاي سرد پارك و داشت به اين فكر مي كرد كه چرا بچه ها ديگر حوصله بازي ندارند.
دو تا دزد قرار گذاشتند كه امشب را استراحت كنند.مادر بزرگ كنار راديوي دوموج عتيقه ...سجاده اش را پهن كرد.بوي نم هوا را برداشته بود.
يك نفر داشت گريه مي كرد.چشم هايش خيس شده بود.دستهايش خيس شده بود.با خودش حرف مي زد:"چه خوب !باران كه مي ايد كسي نمي فهمد دارم گريه مي كنم" ....
*******
صبح كه بيدار شدم باران نمي امد.خدا تازه به فكر كودكي افتاد كه فردا امتحان داشت و كفش هايش سوراخ بود.

نوشته شده در 88/08/25ساعت 11:39 توسط یه قرمز ومشکی| |

سلام،امشب که دلم از همه چیز و همه کس گرفته اومدم یه جمله بنویسم از جناب آقای دکترعلی

شریعتی که ماشاالله ایشون دهان مبارکشونو باز کردند و در (مروارید) ریخته بیرون

میخوام جمله ای از ایشون بنویسم که با تک تک سلولام احساسش کردم اون جمله اینه:

"همه بشرند امّا برخی انسانند"

نوشته شده در 88/08/20ساعت 23:55 توسط یه قرمز ومشکی| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان